در پیشگاه عدالتی پیر و بیمناک و فراموشکار ، دادستانی به نام، در انبوه نگاه ها چشم چراند و در کاغذي چشم دراند و چنین کیفر خواست ؛ ترس را کشته است این حقیر،این نامختون و بانگ برآورده است بانگی بلند و جز این گاه در جایی رفته و گاه در جایی نشسته و سند بی گناهیش تصدیق نکرده و بخشودگی نخواسته و از آن مردان بیزاری نجسته و گواهان گواهند که آشکارا به گورستان شده و گمانی در نهان داشته و بازگفته که چون او بسیارند و چون در گروهی شده سرود لعن بر ترس سرداده و از این همه ارجمندی خواسته است و همه را در برابر شما باز میگفت اگر این ریسمان نبود، پس یا عدالت خنده زند یا او و دهان دره ای تمام کرد.
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)
0 تفسیر به رای:
ارسال يک نظر